تبليغاتX
کیلویی

چه روزگاری شده است، دانشجو که نامش با برپایی حرکت و جنبش گره خورده است، طوری ساکن و ساکت شده است که حتی برای خوردن یک لقمه غذای نپخته و مزخرف سلف این همه تحقیر و توهین را می­پذیرد. چه روزگاری شده است!!! کی فکر می­کرد روزی حجاب و شکم بهم پیوند بخورند؟؟!! آقا اوضاع بد جوری شیر تو شیر شده است. هر کسی با هر مرتبه در این دانشگاه به خود اجازه می­دهد در کسوت مقدس انتظامات درآید و به جای پاسخ منطقی دادن و حل مشکلات همه چیز را به گناه کبیره­ی بد حجابی ختم کند. باید کسی پیدا شود و حیطه­ی وظایف راننده اتوبوس، ناظر سلف، آبدارچی  دانشکده، کارگر فضای سبز را از وظایف انتظامات، حراست و نهاد جدا کند. چه روزگاری شده است، وقتی چند دقیقه مانده به پایان وقت کاری سلف به آنجا می­رسی نه تنها غدای خوشمزه سلف عایدت نمی­شود!!! بلکه تهمت دروغ گویی هم به تو زده می­شود و از سوی ناظر می­شنوی که: برو خانم حجابت را رعایت کن، به فکر قیامت باش. روزگاری در این دانشگاه دانشجو حرف اول را می­زد ولی اکنون...

پی نوشت1: در شب مذکور غذای سلف خوراک مرغ بوده است. قبل از به اتمام رسیدن وقت توزیع غذا، دیگر غذایی موجود نبود. ناظر محترم سلف تن ماهی را جایگزین کرده بود. این امر منجر به مخالفت دانشجویان که خوراک مرغ یا غذایی بهتر می­خواستند شد.

پی نوشت2: دانشجویی با مراجعه به ناظر سلف تن ماهی­های اضافه آمده را به صورت آزاد درخواست کرده بود که ناظر محترم در توجیه غذا ندادنش گفت: اون پشت برای این­ها جا زیاد دارم. پر سطل آشغال است.

پی نوشت3: از ا داره تغذیه خواهشمندیم برای پیمانکار جریمه­ای درنظر گیرد تا هفته­ای چند وعده غذا کم نیاید. پیشترها کم آمدن غذا امری محال بود.

 

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:15 |

ساعت 7 صبح بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. ساعت 8 کلاس داشتم. خیلی گرسنه بودم. رفتم سر یخچال که یه چیزی بخورم، یهو یادم افتاد که طبق معمول، امروز صبحانه پنیره و من هم که  اصلا پنیری که سلف میداد رو دوست نداشتم. نمی­دونم این پنیر رو از کجا میا­آوردن؟؟ یه ذره پنیر آبکی که معلوم نیست مال کی بوده؟؟ نزدیک یخچال رفتم، وای... انگار یخچال یه جور دیگه کار می­کرد!!! اون که همیشه هوا رو خنک می­کرد، این بار نمی­دونم چه بلایی سرش اومده بود. درش رو باز کردم، نه...! اتاق رو اشتباه رفته بودم؟ یه پاکت شیر، کلی کره، خامه و... رو به هم اتاقیم کردم و گفتم: دستت درد نکنه ولی من دُنگَم رو نمی­دم. گفت: دست بچه­های صنفی و اداره تغذیه درد نکنه. صبحونه­ها رو دارن حجمی می­دن. نبودی ببینی واسه گرفتن صبحونه چه صفی شده بود تو سلف. همه بودن، از فسیل­ها گرفته تا سال بالایی­ها و صفری­ها.

با خودم گفتم آخ جون، بالاخره تو این دانشگاه یه پنیر درست و حسابی می­خورم. از این به بعد هم هر روز صبح هر چی که دوست داشتم می­خورم نه به اجبار، اون چیزی که تو برنامه نوشته شده بود.

از اون روز به بعد دیگه صبح­ها سر کلاس حواسم به درس بود نه به سر صدای گرسنگی شکمم.

می­گن طرحشون مثل اینکه دچار یه سری مشکلات شده، امیدواریم هر چه زودتر حل بشه و این طرح، دائمی بشه تو این دانشگاه.

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:13 |

بعد از چاپ و انتشار شماره­ي قبل، دانشجوي دختري تماس گرفتند و گفتند:

خبرِ "پس از آنكه يک دختر صفري معدن سر كلاس رياضي 1 توانست هر طور شده پاي تابلو يك سؤال حل كند، استاد به او گفت: باز نسبت به معدني ها خوب حل كردي!" دروغ بوده!!!!

من آن دختر هستم و خيلي راحت و كاملا درست آن سؤال را حل كردم.

در پاسخ به اين دوست محترم:

قبل از آن ذكر اين نكته ضروري مي­باشد كه هدف سكسكه انعكاس اين خبر بوده و تكيه­ي مورد توجه (شايد طنز) آن به كلام استاد است و قصد تخريب شخصيت و توهين به هيچ دانشجويي را نداشته و ندارد و نخواهد داشت.

1-   ما كه نامي از كسي نبرديم، پس لزوما آن دختر صفري معدن شما نيستيد. (با عنايت به اينكه معدن 15 ورودي دختر در سال 88 دارد!)

2-  حتي اگر استاد اين سخن را در پاي تابلو به شما گفته باشد نيز دليل نمي­شود شخص مورد نظر شما بوده­ايد، چرا كه شايد استاد ديگري نيز اين سخن را به دختر صفري معدنيِ ديگري نيز گفته باشد و چه بسا همان استاد! آن را به دختر صفري معدنيِ ديگري گفته باشد.

3-  چنانچه اثبات شود كه شخص مورد نظر شما بوده­ايد نيز خطايي از نشريه ما سرنزده و جهت اثبات اين نكته كه شما سوال را "هرطور" شده حل كرديد و يا سريع، راحت و كاملا درست، تمامي دانشجويان حاضر در آن جلسه و استاد محترم بايد در در دادگاهِ صالحه جمع و پس از ذكر سوگند حقيقت ماجرا و برداشت شخصي و البته بدون جانبداري خويش را از طريقه ­حل سوال توسط شما را بيان دارند.

4-  چنانچه شما به دفتر نشريات (واقع در دانشكده­ي منابع طبيعي- طبقه­ي اول) شكايت كرده! و چنانچه قابليت طرح در كميته­ي نشريات (كه هر دو هفته يكبار در اوقات فراغت مسؤلين! تشكيل مي­شود) را داشته باشد! و چنانچه كميته­ي مذكور بر فرض محال راي به گناهكار بودن نشريه داد. (از طريقي مشابه آنكه در بند قبل ذكر شد) حداكثر مجازات نشريه اخطاريه و چاپ جوابيه شما (تا 2 برابر مطلب درج شده، با همان فونت و همان اندازه و در همان صفحه) مي­باشد.

حتي با فرض محال­تر چنانچه راي به توقيف سه ماه­ي نشريه داده شود و با درخواست تجديد نظر ما و در مراحل بعدي ارسال درخواست تجديد نظر به كميته­ي ناظر در وزارتخانه موافقت به عمل نيايد! (با توجه به مدت طولاني بودن اين پروسه) سه ماه تابستان را همه با هم به تعطيلي مي­رويم.

5-  ما گرگ بارون ديده­ايم!!!

6-  از اينكه سوژه­اي براي نوشتن به ما دادي ازت ممنونيم.

 

 

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:11 |

برداشت اول:

ما در ایستگاه دروازه تهران منتظر اتوبوس هستیم. اتوبوس می­آید از انتظاماتی محترم خبری نیست گویا در پی گرفتاری­های خود رفته و مسولیت سنگینش را به راننده محترم­تر محول کرده است. راننده از ما طلب کارت می­کند. با چند جمله سعی می­کنیم به او بفهمانیم که وظیفه­ی او چیز دیگری است. در کتش نمی­رود و گویی بزرگترین مسولیت جهان را به او داده­اند. کار خود را با عصبانیت ادامه می­دهد. بعد از ما دختری می­آید که کارت دانشجویی به همراه ندارد. او طبق معمول با گفتن شماره دانشجویی قصد سوار شدن دارد که راننده می­گوید: کجا؟ اول آستینت رو بده پایین! دختر بی­توجه به تذکر راننده قصد سوار شدن را دارد که این­بار راننده بلندتر می­گوید: کجا؟ می­خوای سوارت نکنم، خود قربانی هم بیاد نتونه کاری بکنه؟!! دیگر نمی­فهمیم چه اتفاقی می­افتد. تنها چند چیز پشت سر هم به ذهنمان خطور می­کند: طولانی بودن صف شیر وگرفتاری­های دیگر انتظاماتی­ محترم، کمبود نیروی انتظامات و گرفتن نیروی داوطلب از رانندگان محترم، کارگران فضای سبز، نیروهای خدماتی و...، جواب­گویی به همه کس بدون نیاز به اجازه­ی رییس و... .

برداشت دوم:

ما در راه برگشت به دروازه تهران می­باشیم. ساعت اندکی از 9 گذشته و آخرین سرویس دانشگاه رفته است و ما مجبوریم که با تاکسی به دانشگاه بازگردیم. از دور در جلوی ایستگاه اتوبوس دانشگاه دو دختر دیده می­شوند که آن­ها هم گویی از سرویس بازمانده­اند. اندکی آن طرف­تر ، چند ماشین دیده می­شود که به نظر می­رسد قصد مزاحمت دارند.

جلوتر که می­رویم، دو دختر را می­شناسیم. از همکلاسی­هایمان بودند. با دیدن ما گویی آرامش خاصی را در دل احساس کردند. این را از سلام­شان می­شود فهمید.

ما با تاکسی به سمت دانشگاه می­رویم. با رسیدن به درب اصلی دانشگاه، مامور انتظامات از ورود ما به دانشگاه جلوگیری و ما را از ماشین پیاده می­کند. از او دلیل این کار را می­پرسیم و او با نگاهی غضب آلود جواب می­دهد: "کار شما غیر قانونی بوده است". وقتی جزییات این کار غیر قانونی را با سوال "کدام کار غیر قانونی؟" از او می­خواهیم، می­گوید: "شما دختر و پسر در یک ماشین نشسته­اید و این کار غیر قانونی است". به او میگوییم: "برادر عزیز یعنی از نظر شما رانندگان تاکسی در شهر، اگر دختری را سوار کردند، دیگر حق سوار کردن پسری را ندارند؟". جواب می­دهد: آنجا شهر است و این­جا دانشگاه. به هر حال من نمی­دانم، شما کار غیر قانونی کرده و باید جواب پس دهید.". کمی­ فکر می­کنیم، می­بینیم شاید حق با او باشد، به هر حال ما دانشجو هستیم و آنها مردم شهر و دانشگاهِ ما هم پشت کوه است!

دیگر حدیث مفصل جواب پس­دادن­های بعدی را خودتان بهتر می­دانید.

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:10 |

انگار همين ديروز بود، شامگاه جمعه 15 آذر، اگر كوه يك روز بيشتر

مجالش ميداد، روز دانشجو براي 4 امين بار به داشتنش افتخار ميكرد.

او كه در ذكاوت و اخلاق سرآمد دانشكده صنايع بود.

شايد شما يادتان نباشد، فسيلترهايمان بهترين خاطرات كوهنورديشان

را از او دارند. از آن روز تا به حال كوه سيد محمد كسي چون او را به

خود نديد.

امروز بعد از گذشت 2 سال از آن حادثه ميخواهيم بگوييم:

احسان جان يادت هميشه در خاطرمان زنده است. "روحش شاد"

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:9 |

اول بايد شروع ايام محرم را به همهي آزادگان دنيا تسليت و تبريك گفت. تبريك از آن باب كه فرصتي ديگر دست ميدهد

تا به بهانهي محرم از دلها و انديشهها، غبار رخوت بروبيم و از اين محمل توشهاي نو برچينيم، باشد كه انشا ا ... در لحظه

لحظهي زندگيمان چون سالار شهيدان سربلند و آزاده باشيم. آزادگي خصلتي است والا كه چون بدان دست يابند از قيد

حادثهها و حيلتها و مسايل و مشكلات دنيوي رهانيده گردند انگار كه نمايي جديد و باشكوه از هستي دريابند، خوشا

آزادگان و آزاد انديشان. دوم اينكه آيت ا... منتظري بالاخره از حصر خانگي آزاد شد و به ديار حق شتافت. آنچه مسلم است

عدهاي او را آزادهاي بزرگ ميدانستند كه آزاده زيست و كوشيد همواره از حق مظلوم دفاع كند و با پشت پا زدن به قدرت

نشان داد كه هيچگاه كسب قدرت را فداي حقيقت نميكند. عدهاي نيز او را فقيهي بزرگ و عاليقدر ميدانستند ولي معتقد

بودند كه وي درمسايل سياسي برخوردي ساده لوحانه و احساساتي دارد و پاي ميفشردند كه ايشان مخصوصا در امتحاني

بزرگ در اواخر دوران حيات آيت ا... خميني ناكام ماندند. حال تصميم با ماست كه با هر ديدگاه و عقيده اي كه داريم آزاد

بينديشيم يا قضاوت و ايدههاي ديگران را نشخوار كنيم. آري نسلي هستيم كه با مسايل سالهاي اول انقلاب بيگانه ايم و از

طرفي تا توانستهاند ذهنمان را از پيش فرضها نسبت به شخصيتها و وقايع تاريخي پركردهاند اما آيا اين شجاعت را داريم

كه ذهن انباشتهمان را خالي كنيم و كمي در نتيجهگيريهاي پيش فرضانهمان شك كنيم! آري آزادگي سخت است. شايد به

همين دليل است كه نميتوانيم آيت ا... منتظري و ديگران را خاكستري ببينيم. يا سفيد سفيد ميبينيم يا سياه سياه . چرا

كه جاي تعقل در باب حقايق را برچسبها گرفتهاند و چه ساده هر روز به هم برچسب ميزنيم. و چون كودكان با شخصيتها

عروسك بازي ميكنيم و عروسكهايمان را با برچسبها به ديگران و اطرافيانمان معرفي ميكنيم و اجازه نميدهيم كه هر

كس آزادانه بينديشد و واي به آن روزي كه كسي شناختش با برچسبهاي ما مطابقت نكند ! بي گمان شايسته ي بدترين

برچسبهاست. دلاور يا خائن، آزاده يا ساده لوح و... هيچ فرقي نميكند، وقتي فقط نشخوار برچسبها را مي كنيم بي آنكه

تفكري در باب حقيقت كنيم! سوم اينكه شب يلدا هم تمام شد به اميد آنكه بعد از پشت سر گذاشتن سياهترين و طولاني -

ترين شب سال كمكم به سپيدي و سحر نزديك شويم!

اي نازنين دوست دگر وقت ناز نيست اين دل سراي توست به دعوت نياز نيست

ديشب چه زود پيش تو بگذشت و صبح شد يلدا هم آنقدر كه تو گفتي دراز نيست

+ نوشته شده توسط کیلویی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:6 |

                                                       خواب جاودانه

شبی خوابی بدیدم جاودانه                                                مرا حالی بشد بس زاهدانه  

عجب خوابی خدایا گویی این خواب                                      گرفته هوش و ذهنم را نشانه

کنون بشنو ز من این خواب خوش را                                     مگر،تعبیر کردی عارفانه 

اگر تعبیر آن بیچارگی بود                                                    بساطت را بگیر و رو به خانه

و اما خواب دیدم نزد استاد                                                  زبهر نمره رفتم خاضعانه   

چنان گریان بُدم آن دم تو گویی                                            دو چشمم ابرهای آسمانه

به ناگه دیدم ان استاد دانا                                                  کشید دستی به رویم والدانه  

بگفتا چاره­ی دردت کنم من                                                 و"9" را "20" کرد ناباورانه           

پس از کلی تشکر شاد و خندان                                          بگشتم من به سوی سلف روانه  

چنان بودم گرسنه من که گویی                                           کشد از معده­ام آتش زبانه

درون سلف وارد گشتم آن دم                                            بدیدم یک نفر جنتلمنانه 

بیامد سوی من گفتا که قربان                                           چه میل دارید اینک؟ آمرانه   

بفرمائید تا آرَم براتان                                                       سپس بنشاند من را روی شانه 

و بگذاشتم به روی صندلی و                                             به دستم داد منو را عاجلانه 

مرور کردم لیست را و بدیدم                                              غذاهایش به سان رستورانه

سفارش دادم آنگه برّه­ای را                                               دسر هم خربزه با هندوانه 

پس از صرف غذای چرب آنگه                                             بدیدم ناگهان همچون شبانه

تمام هرچه هست تیره بگشت و                                        من از خوابم پریدم با تکانه

الا ای دل غافل، من بدبخت                                              شتر گشتم بدیدم پنبه­دانه

سپس رفتم به سوی دست به آب و                                  چو گشتم واردش متأسّفانه

گلاب بر رویتان چیزها بدیدم                                             واینکه چه بدیدم آن بمانه

و برگشتم اتاق و قصد حمّام                                             بکردم با خیالی طاهرانه

خلاصه زیر دوش بودم و ناگه                                           که می­خواندم برای خود ترانه

ترک برداشت سقف و لحظه­ای بعد                                  بریخت بر روی من غافل­گرانه

به هر سختی و بدبختی، خودم را                                   رها کردم از آنجا عاجزانه 

بسی لعنت فرستادم و نفرین                                        و آنگه با نگاهی شاکیانه 

بدیدم ساعتم را زود و بعدش                                        گرسنه سوی سلف گشتم روانه

به جبران کدامین جرم باید                                            خوریم ما قرمه­سبزی ای زمانه؟ 

نبیند روز بد چشمت به ناگه                                          که من مشغول بودم نشخوارانه

بدیدم لوبیای قرمه­سبزی                                              بکرده قصد جانم بی بهانه !

دوان گشتم و او پشت سر من                                      دهانش را گشود او وحشیانه

دگربار از هراس و ترس از خواب                                     پریدم همچو آهو بر کرانه

بلی، خوابی بدیدم داخل خواب                                   که عقلم از قبولش ناتوانه

و اینک شرح خوابم را بدادم                                        و تعبیر، کار از ما بهترانه

خدایا هرچه داریم از تو داریم                                      ببخش ما را به لطفت غافرانه

                                                                                                            سبحان­_ق

 

+ نوشته شده توسط کیلویی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 15:32 |

در تابستان گذشته اتفاقی در دانشگاه افتاد که به طنز بیشتر شبیه بود تا به یک حادثه. سرقت مسلحانه از بانک ملی دانشگاه! بسیاری از دانشجویان هنوز جزئیات این اتفاق را نمی­دانند. ما در اینجا شرح این ماجرا را بیان داشته و قضاوت را به خود دانشجویان واگذار می­کنیم.

حوالی ساعت4 بعد از ظهر 3 نفر از جمله یک پیرمرد60-70 ساله!! به­ راحتی وارد بانک شده و با نشان دادن اسلحه دست و پای کارمندان را بسته و اقدام به برداشت حدود پنجاه و دو میلیون تومان پول نقد و مقداری وجه غیر نقد نمودند. در این هنگام چند نفر به بانک مراجعه کرده که یکی از سارقین به آنها گفته است که مشغول تمیز کردن بانک هستند. آنها که مقداری شک کرده بودند چند بار با انتظامات تماس گرفتند، ولی آنها توجهی از خود نشان ندادند. در این هنگام ناگهان این سه نفر با یک عدد گونی بر روی دوششان از بانک خارج شده و با سوار شدن در ماشین یکی از کارمندان بانک گریختند.

هنگامی که انتظامات متوجه موضوع شد به سرعت (!) اقدام به بستن درب ورودی دانشگاه نمود. (قابل ذکر است در این هنگام حدود یک ساعت از سرقت گذشته بود!) نگهبانان به گشتن صندوق عقب ماشین­ها که اکثرا اساتید و خانواده­های آنان بودند (!!) پرداختند و یک نفرشان هم نفهمید که سارقین یک ساعت پیش، از درب شهرک علمی تحقیقاتی خارج شده و الآن مشغول شمردن پول­ها می­باشند!

بسیار متاسفیم! چرا که ظاهرا نگهبانان دانشگاه هیچ مهارتی جز تشخیص اختلاط­های غیرضروری و حجاب نامناسب دختران فرا نگرفته­اند!

+ نوشته شده توسط کیلویی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 9:23 |

سرمقاله

دو ماهی است که از شروع ترم می­گذرد و فضای دانشگاه را سکوتی سرد در بر گرفته است. خبری از جلسات، نشست­ها، گپ­های دانشجویی در صنعتی نیست. برد­های دانشگاه حاوی مطالب کسل کننده و تکراری است. از نشریات منتقد اثری باقی نمانده است!!! دانشجویان بسان موجوداتی شده­اند که گویا غیر از درس و کلاس، کار دیگری نباید انجام دهند. در این فضای مرده از گوشه و کنار، زمزمه­هایی پیرامون مشکلات مختلف به گوشمان می­رسد.

نشریه­ی سکسکه برخود می­داند که پاره­ی از این مشکلات را بیان کند تا بلکه گوش شنوایی پیدا شود و بهبودی در این فضا حاصل گردد:

1) برخورد نامناسب ماموران انتظامات با دانشجویان را چگونه توجیه می­کنید؟

به عنوان مثال با ماموری که حد وظایف خود را رعایت نمی­کند و بدون هیچ­گونه هماهنگی و اطلاعی سرزده در طبقه 2 خوابگاه 9 حضور می­یابد چگونه برخورد کرده­اید؟! آیا تا به حال به شرح وظایف انتظامات خوابگاه خواهران مراجعه کرده­اید؟ مسئولین مربوطه برای عدم رسیدگی به شکایت تنظیم شده از طرف خواهران پیرامون چنین حرکت زشتی...!!! چه توجیهی دارند؟

2) تدبیر شما برای حل مشکل سلف خواهران چیست؟ ریاست محترم آیا تا به حال هنگام ناهار با ماشین خود از جلوی سلف خواهران گذر کرده­اید و به رسم  رئوفت خود برای آنها نیز دست بالا برده­اید؟

 3) مسئولان دانشگاه، تا به حال سخنان غرفه­داران بازارچه دانشجویی را شنیده­اید؟ منحنی نرخ تورم شما چگونه است که برای یک غرفه اجاره بهای ماهانه 60 هزار تومان را به 120 و از ابتدای این ترم به 500 هزار تومان افزایش داده­اید؟ آیا این حرکت جز تاثیر منفی بر روی قیمت­ها و فشار بر دانشجو حاصلِ دیگری دارد؟

4) ما که حضور نداشتیم، ولی پیشینیانمان می­گویند: آن زمان که پروژه ساخت کتابخانه مرکزی مطرح شده بود، محلی را نیز برای ساخت تریا در نظر گرفته بودند. ولی اکنون با تغییر کاربری تنها تابلوی آن باقی است.

5) واقعا خجالت ­آور است که در بهداری دانشگاه پزشک نتواند شکستگی پای دانشجو را از روی عکس تشخیص دهد!!! (خدا را شکر که بیمارستان دکتر... در نزدیکی دانشگاه است)

 سکسکه آمادگی خود را برای چاپ هر گونه توضیح و پاسخ مسئولان اعلام می­کند!!!

+ نوشته شده توسط کیلویی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 9:22 |

خيلي خوش آمديد و به قول معروف صفا آورديد، از اين كه توانستيد از سد كنكور بگذريد و پا به دانشگاه بگذاريد بسيار خوشحاليم، همانطور كه مي­دانيد دانشگاه صنعتي از نظر امكانات رفاهي و آموزشي بي نظير است و حتما بايد توجه داشته باشيد كه موقعيت كنوني شما بعنوان يك دانشجو و مسايلي كه پيش رو داريد آنقدر حساس و پر اهميت است كه كنكور به گرد پاي آن نمي­رسد، زيرا دانشگاه پشتوانه ي علمي، فرهنگي، ‌سياسي و اجتماعي جامعه محسوب مي شود و به تبع آن دانشجويان بايد در تمام عرصه هاي فكري و فرهنگي پيشرو باشند و اين مهم دست يافتني نخواهد بود مگر با تلاش و كوشش همه شما در تمامي زمينه هاي سياسي و فرهنگي. اولين گام در اين مسير آشنايي شما با محيط دانشگاه مي­باشد، آن قديم نديم ها كه ما به دانشگاه آمده بوديم يك نشريه كيلويي بود كه خيلي قبل از ما هم ماهي دوبار چاپ مي­شد، اواخر دیماه دو سال گذشته، بنا به شرایطی تاسف­بار، تنها نشريه دانشگاه كه بطور منظم در سال چاپ مي شد، بسته شد. ما با همان اهداف و اعضا نشريه سکسکه را راه انداختيم، هدف ما نشان دادن مشكلات دانشگاه و دانشجو است، هر چند دير يا زود آنها را خواهيد فهمید، بقيه ي حرفها باشد براي بعد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کیلویی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 9:15 |


Powered By
BLOGFA.COM